پنجشنبه 1385/06/23
قسمت هفتم
سحرهم رفت.دکتر صندلی را جلو کشید و مدتی خیره خیره به من نگاه کرد و گفت: پسرم تو زن داری؟
- نه.
- قبلا تماس جنسی داشتی؟
- مشکلی پیش اومده؟
- داشتی یا نه؟
- بله.
- متاسفم ولی باید رک بگم...تو ایدز داری ولی به خاطر مقاومت خوب بدنت تا حالا مشکلی نداشتی و فقط یه موقعهایی به خاطر فشار زیاد بیهوش میشدی.
ماتم برد...وای خدا...چه کار کردم؟...اون دخترا من بدبخت کردند نه من اونارو...
آهسته پتو را روی سرم کشیدم و گفتم دکتر میخوام تنها باشم.تنها که شدم زار زار گریه کردم.اعصابم حسابی خرد شده بود.چقدر مشکلات قاطی پاتی شده بود.از یه طرف بفهمی بعد از 28 سال پسر بابات نیستی،حالا هم ایدز.یهویی میافتی زمین بعد میفهمی ایدز داری...اه...من چه بدشانسم.چند ساعت بعد میتوانستم از بیمارستان مرخص شم.شینا بعد از اینکه از پیش من رفت کلاس داشت.اون پسره آرین اومد دنبالش و بردش.حالا اونا نامزد رسمی بودند.بی خبر از من...اصلا به من چه... منکه برادر شینا نیستم. پدر رفت حسابداری و سحر آمد پیشم.پتو را از سرم کنار زد با تعجب فریاد زد:اااااااااااا....چرا چشات سرخه؟
چیزی نگفتم.گفت :ترو خدا بگو الان بابات میادااااا
- سحر من پسر خیلی بدی هستم نه؟
- تو خیلی خوبی.از همه بهتری...چرا این حرفو میزنی؟
- سحر بیا جلو میخوام آروم بگم آخه نمیخوام کسی بدونه.
گوشش را نزدیک دهانم آورد.با صدای لرزان و با بغض در گلو گفتم:دکتر میگه من ایدز دارم.
بلافاصله عقب کشید و به چشمان قرمزم نگاه کرد و گفت ایدز؟
- آره.
- تو کاری کردی؟
- آره.
سرش را انداخت پایین و گفت: تو پسر عاقلو تحصیل کرده ای هستی.حتما برای کارت دلیل خوبی داری.اون دلیل چیه؟
- آره دلیل دارم.خیلی هم دلیل دارم.راستش خیلی وقته دلم میخواست مثل یه دوست بهت بگم ولی نمیشد.حالا میگم...
که در همین لحظه پدرم آمد و با دیدن صورت خیس و چشمان قرمزم و غم چهره ی سحر گفت:چی شده شاهرخ جان؟
- هیچی فقط دلم گرفته بود.
با حرفم آرام گرفت و گفت:اره پسرم،کار خوبی کردی.گریه دل آدم را خالی میکنه.
پدرم کمکم کرد لباس بپوشم و بعد سوار ماشین پدرم شدیم و حرکت کردیم.در مسیر گفتم:پدر دکتر چیزی درباره ی بیماریم نگفت؟
با مکث و تردید گفت:نه عزیزم.مشکل خاصی که نبود.
خیالم راحت شد.گفتم:من نمیخوام بیام خونه.لطفا ماشینو نگه دارید.
- چرا؟تو الان به استراحت احتیاج داری.
- نه.دوست دارم قدم بزنم.
پدر ماشین را نگه داشت و پیاده شدم و بعد در را برای سحر باز کردم.پدر گفت: من سحر جانو میرسونم.
- نه آخه من کارش دارم.
پدر از ماشین پیاده شد و آمد جلو و گفت:بین شاهرخ برای تو بهتر است که الان خونه باشی.ضمنا مگه تو بهم قول ندادی دیگه سراغ هیچ دختری نری؟
عصبانی فریاد زدم:دست از سرم بردار.اصلا بتو چه که من کجا میرم و با کی میرم؟
دست سحر را گرفتم و تند تند از آنجا دور شدم.سحر گفت: اصلا رفتار خوبی نداشتی.هرچی باشه اون پدرته.
- سحر بی خیال شو تروخدا.اصلا حالشو ندارم.گیر بازارو تعطیل کن.
رفتیم عابر بانک.من یک و نیم میلیارد تو حسابم پول داشتم که بیشترش مال شرکت بود.50 میلیون کشیدم بیرون.بعد تراولهارو به سحر دادم و گفتم.:اینم اون پولی که میخواستی.حالا آزادی.میتونی فرار کنی و بری و رها شی.دعا کن منم یه روزی طعم قشنگ آزادیو بچشم.
- ولی 20 میلیون کافیه.
- حرفشو نزن.من دیگه به پول احتیاجی ندارم.کل حسابم مال تو.
- تو خیلی با مرامی.حتی تو حرفم که باشه خیلی مردی میکنی.
بعد رفتیم تو یه کافی شاپ دنج و خلوت.بستنی سفارس دادیم و نشستیم.بستنیو که آوردن سحر گفت: شاهرخ میخواستی یه چیزی بگی ولی نشد.یادت که هست؟
- آره یادمه.حرفم تو بیمارستانو میگی؟
- تنها مرضی که نداری فراموشیه.(با لبخند)
- هنوزم میخوای بدونی؟
سر تکان داد.
- باشه.فقط اگه خسته شدی بگو ادامه ندم.
- حتی اگه 1 سالم طول بکشه گوش میکنم.
- خب...4-5 سال پیش سال آخر درسم بود و حسابی با بچه ها تو دانشگاه شلوغ میکردیم و با هم بیرون میرفتیم.یه سری قرار شد همه ی دخترپسرای کلاس بریم توچال.چندتا از بچه ها ماشین آوردن.4تا پسر و 6تا دختر.کل کلاس 23 نفر بود ولی 16 نفر اومدن.اون چند نفر بچه مثبت بودن و مختلط جایی نمیرفتن.بالاخر بچه ها تو ماشینا تقسیم شدن و فقط 2تا از دخترا موندن که با من بیان.دخترای درسخون و خیلی زیبای کلاس بودن.شقایق و اون یکی ساکته،افسانه.حرکت کردیم.تو مسیر گفتم نظرتون چیه بقیه رو بپیچونیم بریم یه جای دیگه حال کنیم و بهشون زنگ بزنیم و حالشونو بگیریم؟
شقایق که خیلی شیطون و با نمک بود گفت: وایییی خدا...چی میشه...منکه موافقم.
یهو افسانه زد تو حالش و گفت:ولی من حوصله ی این مسخره بازیارو ندارم.و صورتشو به سمت پنجره برگردوند.
شقایق ادامه داد:ببین آقا شاهرخ،یکی او ماشین
glx هست که اسمش پیمان و من خیلی از دستش کفریم.آخه چند روز پیش واسم پشت پا گرفت،جلو استاد خوردم زمین.خندیدم که ادامه داد:واسه همین باید حال اون یکیو بگیرم.
گفتم : شقی جون حق با توئه. پایتم تا آخرش.
افسانه گفت: ده روز مهر گردون افسانه است و افسون.
گفتم: نیکی به ای یاران فرصت شمار این موقعیتو بی خیال بابا این لوس بازیشو.باشه جیگرتو؟
که یه دفعه افسانه افسون شد و گفت:بسه دیگه ساکت میشی یا نه؟اصلا ماشینو نگه دار من با تو دیوونه هیچ جا نمیام.نگه دار...!
نگه داشتم و گفتم: پیاده شو با هم بریم.صداتو واسه من بالا نبرااا!
- ایشششش...و پیاده شد و در را محکم کوبید.
شقایق گفت: ای بابا شاهی چرا حالشو گرفتی؟اون به حد کافی قاطی هست.
گفتم: پیاده شو توئم...زود باش.
گفت: اااااا...با من چیکار داری؟
- پیاده میشی یا خودم بکنمت(پیاده)؟
با پوزخند گفت:بی تربیت...شاهی خیلی بی جنبه هستیا...!
و شقایق هم پیاده شد.سیگاری روشن کردم و خودمو باهاش آروم کردم.مدتی همونجا موندم و خوب فکر کردم.افسانه دختر عجیبی بود.با هیچکس گرم نمیگرفت و اکثرا یه گوشه تنها بود.خیلی دلم میخواست سر از کار این دختر در بیارم.چند باری به او نزدیک شده بودم اما اصلا کسی را تحویل نمیگرفت.روز قبل در محوطه کنار گلها نشسته بود.سراغش رفتم و به بهانه ی جزوه کنارنشستم و گفتم:سلام...
جوابی نشنیدم.آدم مغروری بودم و ازکم توجهی رنج میبردم ولی این بار کنجکاوی بر غرور غلبه کرد.دوباره گفتم: سلام کردم.مگه گوشات کره؟
پشت چشمی نازک کردم و گفت: لطفا مزاحم نشو آقای سعید.
- البته مزاحم هستم ولی فقط جزوه های امروز را میخواستم.آخه سر کلاس اصلا حواسم نبود.
- مگه حواست کجا بود؟
- پیش تو...
- واااااا...واسه چی؟
- خب...بماند.
- اگه نگی میرم.
- تو چرا یه جوری هستی؟
- چه جوری؟
- یه جوری.
- آه چه جوری؟
- بی خیال بابا...
- نه بگو.آخه من به خودم خیلی مطمئنم.
- اَه...چه دختر لوسی.
- آخی چه پسر نازی...
- من هر دختریو تحویل نمیگیرما.
- اتفاقا میدونم.آخه منم هرپسریو تحویل نمیگیرم واسه همینه که تو رو...
پریدم وسط حرفشو گفتم: باشه من میرم ولی یادت باشه یه روز به پام میافتیا...
- خفه شو عوضی...حالا هی من هیچی نمیگم واسه خودت داری چرت و پرت میگی.
بلند شد و رفت.منم راهمو کشیدمو رفتم.راستش خیلی بهم برخورده بود.اونروز که اونطوری شد به هیچ پسری نزدیک نمیشد و تحویل نمیگرفت ولی انگار از همه بیشتر از من متنفر بود.اول فکر میردم چون همه ی دخترها دوروبر من بودن حسودی میکنه ولی بعد فهمیدم نه حسادت میکنه و نه اهمیت میده.اصلا خنثی بود.همین چیزها باعث شد منو برای فهمیدن خیلی چیزها به سمت خودش سوق بده.منم غرورمو کنار گذاشتمو هرروز میرفتم سراغش.بعد از اونروز که قهر کرد و از ماشینم پیاده شد رفتم یه دست گل خیلی شیک و گرون واسش خریدم.بعدم رفتم یه عروسک فروشی تو سعادت آباد که عروسکاش خیلی باحال بود ولی چیزی که بشه باهاش یه دختر عجیبو خوشحال کرد نبود.رفتم سراغ یه کتاب فروش تو انقلاب که کتابهای دست دوم و خوبی داشت.کتابی گرفتم که از عنوانش(سیاه تر از سفیدی)بر میومد که برای همچین دختری مناسب باشه.قیمت زیادی داشت البته برای کسی که دوستم نیست ولی خریدم و بعد کادوش کردم.رفتم دانشگاه.وقتی رسیدم خیلی زود بود. جلوی در منتظر موندم.نیم ساعتی گذشت که یه بنز سرمه ای نظرمو جلب کرد.کمی که مسیرش را تعقیب کردم دیدم مقابل دانشگاه توقف کرد.جوان زیبارویی که کت شلوار مشکی با کراوات زرشکی داشت از ماشین پیاده شد و در عقب را باز کرد.انتظار دیدن هر کسی رو داشتم.رئیس جمهور،انریکه،لیلا فروهر...هرکی جز افسانه...او بود.آهسته پیاده شد و به سمت من اومد.وقتی بهم رسید سلام کردم.یواش سلام کرد.خیلی سریع از کنارم گذشت.دویدم دنبالش و گفتم: ببخشید...چند لحظه کارت دارم.
- بگو.
- از رفتار زشتم معذرت میخوام.
گل و هدیه رو بهش دادم.گرفت و بدون حرفی رفت روی نیمکتی آنطرفتر نشست.هدیه رو باز کرد و با دیدن کتاب حال عجیبی پیدا کرد.آنرا روی زمین انداخت و رفت.
ادامه دارد...
یکشنبه 1385/05/29
شنبه 1385/05/28
قسمت ششم
گفت: من مخلص شمام.میشه یه کم با من کنار بیاید؟
گفتم: نه.نمیشه...و بعد سریع رو به سحر گفتم: بریم.
آرین به شینا گفت: من مزاحم نمیشم.پس فردا میبینمت.
شینا که خواست جوابش را بدهد گفتم: آرین بابا دوست داری با ما بیای؟ تبسمی از روی خوشحالی روی لبان شینا دیده شد.آرین نگاهی به شینا انداخت و برایش سری تکان داد و بعد آرین گفت: مطمئنم که با شما خوش میگذره.
گفتم زیاد هم مطمئن نباش.
- خواهش برادر زن آیندمو رد نمیکنم.
- کسی از شما خواهش نکرد.
- ولی من قبول کردم.
- ولی من پشیمون شدم.
سرش را به زمین انداخت و گفت: پس با اجازه.خداحافظ.
- شرت کم...
سحر ه طرفم آمد و مرا به سمت دیگری کشید طوری که شینا چیزی متوجه نشود و گفت: چرا داری کارارو خراب میکنی؟
- معذرت میخوام...بریم دیگه.
در ماشین حرفی نزدیم.15 دقیقه دیگه تو پارک...بودیم.
سحر گفت بچه ها بریم یه کم بازی کنیم و با ابرو به زمین بازی بچه ها اشاره کرد.رفتیم.گفتم:من روی همین نیمکت میشینم.شما برید.
نیمکت کنار زمین بازی بود.آرام نشستم و سیگاری آتش کردم.سیگارم معمولی بود ولی دلم سیگار تریاک میخواست.گاهی تفننی با رفقا دود و دمی راه می انداختیم اما معتاد نبودیم.تقریبا سحر و شینا بازی کردند.خیلی خوشحال بودند و به نظر میرسید در این مدت کوتاه خیلی با هم جور شدند.بعد از نیم ساعت رفتند روی صندلی اون طرف نشستند.آرام از پشت سر به آنها نزدیک شدم و پشت بوته ها روی زمین نشستم.دلم میخواست حرفهایشان را گوش کنم.
سحر گفت: خب لابد تقصیر خودتم هست.
- آخه دلم میسوزه از اینکه برادرم نیست.اگر بود میگفتم خب حق داره غیرتی بشه.
سحر تعجب کرد و من ماتم برد.انتظار شنیدن چنین چیزی را از او نداشتم.
- منظورت چیه؟
- مادرم قبل از فوتش رازهایی را به من گفت و من تا حالا خیلی سعی کردم که فاششان نکنم ولی حالا بتو میگم.راستش پدر و مادرم چند سال بعد از ازدواجشان متوجه شدند که بچه دار نمیشوند برای همین شاهرخ را به فرزندی قبول کردند و بعد از 6 سال مادرم مرا باردار شد و تا حالا هیچکس حقیقت را به شاهرخ نگفته.من دوسش دارم ولی چون حقیقت را میدونم نمیتونم احساس برادر خواهری واقعی را حس کنم.
این لحظه انگار داشتم داغون میشدم.حالم اینقدر بد بود که نمیتونم بگم.حتی از اون لحظه که اونی که میخواستم منو ول کرد بدتر.خیلی گریه نمیکردم ولی نمیدونم چرا صورتم کاملا خیس و چشمهایم قرمز شده بود.بلند شدم.سحر متوجه شد و گفت: ا.......تو چرا اینجایی؟حرفی نزدم و راهم را کشیدم و رفتم.دوید جلو وگفت:چته؟خوبی؟بیین شاهرخ.حرفهای شینا را جدی نگیر...
از کنارش گذشتم و رفتم ولی دوباره دوید جلویم وگفت باشه اصلا هرطور راحتی.فقط آرام باش و خوب فکر کن.تو الان به تنهایی نیاز داری ولی یادت باشه که تو بزرگ شدی و نباید رفتار بچگانه ای داشته باشی.
راست میگفت.باید تنها میبودم و فکر میکردم اما شرایطم خیلی بد بود.به علاوه احساس میکردم نه تنها شینا علاقه ای به من ندارد بلکه از وضعیتم خوشحال هم هست.اونروز تا شب دور زدم.دوبار هم نزدیک بود تصادف کنم.حالم بد بود.وقتی رفتم خونه بابا همه چیز را فهمیده بود.سعی داشت آرامم کند.گفت:عزیزم شاهرخ تو برام از شینا هم عزیزتری.خیلی عزیز.چرا خودتو اذیت میکنی؟تو بزرگ شدی.27 سالت است.باید حقیقت را یه روز میفهمیدی.
ولی من آنقدر حالم بد بود و دچار آشفتگی روانی شدم که اصلا توجهی به حرفهای آقای سعید پدر قلابی ام نمیکردم.گفتم: میخوام تنها باشم. رفتم توی اتاقم و تا صبح چشم روی هم نذاشتم.ساعت حدود پنج و نیم صبح بود که از خانه زدم بیرون.خیلی سعی کرده بودم و تقریبا توانستم با مساله ی شینا کنار بیایم.دلم میخواست با کسی حرف بزنم اما فکر نمیکردم کسی بتواند شرایطم را درک کند.تلفن همراهم زنگ خورد.سحر بود.جواب ندادم.اصلا حوصله ی کسی را نداشتم.تا 7 قدم زدم و بعد رفتم شرکت.بجز نگهبان و منشی کسی نیامده بود.رفتم داخل اتاق و گوشی را برداشتم و با پدر قلابیم تماس گرفتم و گفتم: راستش من تصمیم گرفتم...
پشیمان شدم و گوشی را قطع کردم و سریع اتاق را ترک کردم.تصمیم داشتم از این خانواده جدا شوم.میخواستم از کسانی که برایم دل میسوزانند و میخواهند مرا دور بزنند و دکم کنند فرار کنم.با خودم گفتم شاید بهتر باشد جداییم از آنها نوعی قهر تلقی شود.اما دلم نمیخواست مرا بچه تصور کنند پس شاید غیبت ناگهانی برای مدت طولانی خیلی بهتر باشد.از شرکت خارج شدم.موبایلم را از جیبم در اوردم تا خاموشش کنم.دلم نمیخواست کسی مزاحمم شود.همین موقع گوشیم زنگ خورد... اه... لعنتی...انتظار این یکی را نداشتم.سحر بود....دختر لوس و پررویی بود.ازش خوشم نمیامد.اما کنجکاو بودم بدانم چه کار دارد.
- بله بفرمایید.
- سلام. حال شما چطوره؟
بدون اینکه منتظر جواب باشد فورا ادامه داد: ببخشید شاهرخ خان میخوام ببینمتون.
- ولی من نه.
- مهمه.
- اصلا نمیشه.
- چیکار داری؟ الان بگو.
- پس قرار ما شد ساعت 4 بعد از ظهر کافه ی بالای شرکت.
- سعی میکنم ولی قول نمیدم.
- اذیت نکن.
- فعلا بای.
- فدات شم.مرسی.خدافظ.
ساعتها با خودم فکر کردم.به گذشته،آینده،زندگی،مرگ،خودم.به همه و به هیچکس و هیچ چیز.خیلی سخته آدم سر دوراهی باشه.اما خیلی سخت تره اگه سه هزارتا راه باشه و در مورد هیچ کدومش چیزی ندونه.ساعت دو و نیم بود.رفتم رستوران.خیلی گرسنه ام بود ولی چیزی از گلویم پایین نرفت.نیم ساعتی در رستوران نشستم و با غذایم بازی کردم و بالاخره خسته شدم و زدم بیرون.در فکر بودم که اس ام اس سحر به دستم رسید.
?salam.khobi
.man khobam
.4 sa@ 4 yadet nare
.montazeram nazar
.bye
چه دختر سیریشی بود.اه...لعنتی.جوابش را ندادم ولی به خاطر کنجکاوی خودم نه به خاطر او به طرف کافه حرکت کردم.ماشین نداشتم.حوصله ی پیاده روی هم نداشتم.تاکسی گرفتم و رفتم. وقتی رسیدم خیلی وقت بود منتظر مانده بود.دختر چه تیپ باحالی زده بود.آدم میخواست.... اصلا این چه فکریه.الان که وقت این حرفا نیست.رفتم جلو و او هم تند تند طرفم آمد.رفتیم داخل کافه و روی صندلی نشستیم.
- حرفت را زود بزن باید برم.
- باشه ولی قبلش بگو میخوای کمکم کنی یا نه؟
- چه کمکی؟
- من مثل یه دوست دوستت دارم و بهت اعتماد دارم چون میدونم مثل خودم مشکل داری.
- گوش میکنم بگو...
-امیدوارم حوصلت سر نره چون میخوام قصه ی زندگی خودمو برات تعریف کنم تا هم کمکم کنی هم بدونی آدمای اطرافت کمتر از تو مشکل ندارند.
حرفهایش تو گوشم زنگ میزد.خوب درک میکردم.حداقل او تنها کسی بود که میتوانست خود حرفهایش را بمن تفهیم کند.
شروع کرد و گفت: ما یه خانواده ی 6نفره هستیم.پدرم یک کارخانه دار پولدار که همیشه به فکر کارخانه و حساب بانکیشه.مادرم که فقط دنبال جدیدترین مدلهای لباس،بهترین عمل های جراحی زیبایی،سفرهای خارج و اینجور کارهاست.خواهرم سارا که تو دوسالگی مریض شد و فوت کرد.و خواهر کوچیکم که الان 15 سالشه و با پسرا سرگرمه.توجهی به درسش نداره و تازگیا با یکی از دوستهاش نامزد کرده و ضاهرا از هم خوششان میاید.ولی منکه چشم آب نمیخورد.چون خانواده ی پسره وضع مالی خوبی دارند نه پدرم مخالفت کرد،نه بقیه.مادرم هم که توجهی به این قضیه نداشت.به نظرم ساناز فقط به خاطر تیپ و پول پسره قبول کرده ازدواج کنه. برادرم سعید را بیشتر از بقیه دوست دارم چون مهربون و خوبه و همیشه سعی میکنه به آدم کمک کنه اما حیف که اون هم ازدواج کرد و با همسرش رفت آمریکا.
ما تقریبا تو خونه به هم توجهی نداریم و هرکس کار خودش را میکنه.ولی چند وقتیه بابام حسابی گیر داده با یکی از دوستاش که 50 سالشه ولی به قول خودش سند خوشبختیه من دستشه ازدواج کنم.من نه قصد ازدواج دارم نه از این ازدواج مصلحتی مسخره خوشم میاد.از این وضعیت خسته شدم.مادرم هم طبق معمول اهمیت نمیده.خواهرم هم که باید در این موقعیت سنگ صبور باشه چند شب است که پیداش نیست.مامان میگه با نامزدش رفته شمال ولی من چشمم آب نمیخوره. همین تهرون پلاسن.شبها پارتی روزها هم یه حال و حولی.ساناز از همون اولم قاطی داشت.حالا من موندم با یه کوله بار غم و حسرت.حسرت به اینکه توی این اوضاع حتی قادر نیستم مثل دوستام همسر آیندمو خودم پیدا کنم.
و سکوتی چند ثانیه ای بر فضای خشک ما حاکم شد.گفت:کمکی از دستت بر میاد؟
- مثلا چه کمکی؟
- اگه بتونی یه پولی بهم قرض بدی که برم آمریکا پیش سعید خیلی خوب میشه.چون میخوام قاچاقی و بدون اطلاع خانوادم برم نمیتونم از پدرم پول بگیرم.
- اگه مشکلت پوله من حلش میکنم.چقدر میخوای؟
- راستش واسه خرج و مخارج اونجام پول میخوام.20 میلیون.البته پسش میدم.
- لازم نیست پس بدی بهت میدم.
- اگه قرض نباشه نمیخوام.
- دارم از کیسه ی بابام میدم.مهم نیست.
نگاهش را به من دوخت و گفت: تو نمیخوای از خودت بگی؟
- تو که بیشتر از من دربارم میدونی.
- تو تا حالا کسیو دوست داشتی؟
با حرفش حالم دگرگون شد.باز یاد افسانه داغونم میکرد.با اینکه سعی کردم خود را نسبت به او متنفر نشان دهم ولی باز هم عمیقا او را میواستم.افسانه یک رویا بود.یک دختر تک و بی نظیر،زیبافمهربان،با اخلاق و ...وای که خاطرش خیلی عزیز است.اما افسوس که دست ردی که او به سینه ام زد باعث بدبختی 6دختر شد. یک دفعه سرم گیج رفت و افتادم زمین.بعد از آن وقتی وقتی چشمم را باز کردم دیدم پدرم و شینا و سحر کنارم بودند.مشکل خاصی نبود ولی دکتر آزمایشهای مختلفی را برای اطمینان بیشتر انجام داد چون من سابقه ی این حالت را چندین بار داشتم ولی این علایم هیچ بیماری ای نبود.دکتر مین لحظه وارد اتاق شد و گفت: لطفا مریض را برای یه سری معاینات تنها بگذارید.پدرم پیشانیم را بوسید و رفت.شینا گفت: زود وب میشی نگران نباش.
نگاهش نکردم.وسحر با بغض گفت: اگر تقصیر من بود ببخشید.
- سحر خیلی دوستت دارم.تو دختر خوبی هستی.ضمنا اصلا تقصیر تو نیست.چرا این فکر را میکنی؟
- آخه گفتم شاید از حرفهای من...
پریدم توی حرفش و گفتم: نه تو خوبی من قبلا هم اینجوری شدم.
ادامه دارد...
سه شنبه 1385/05/17
قسمت پنجم
گفت:امروز من و تو و شینا خواهرت شام میریم بیرون که به این واسطه من با خواهرت آشنا بشم و هم اینکه مثلا تو داری از خواهرت دلجویی میکنی تا اون به تو اعتماد کنه و باور کنه که دیگه کاریش نداری.
ساکت ماندم،ادامه داد:نه اصلا بعد از آخرین کلاس شینا میریم دنبالش بعد میریم پارک و یه حالی هم اونجا میکنیم.نظرت چیه؟
گفتم:قبول...
گفت:کلاس خواهرت کی تموم میشه ؟
گفتم:1ساعت دیگه ،امروز فقط همین یک کلاس رو داره
گفت:پس بهتره الان راه بیفتیم تا دیر نرسیم.
رفتیم و مدتی هم جلوی در دانشگاه منتظر ماندیم تا اینکه سر و کله شینا با اون پسره پیدا شد،خواستم پیاده شم و حال اون پسره رو بگیرم که سحر دستم را گرفت و گفت: کارها رو خراب نکن ،من میرم صداش میکنم ،تو حرفی نزن،مهربون باش،باشه؟
گفتم:باشه...
سحر رفت و کمی با شینا حرف زد بعد اون را آورد به طرف ماشین ،پسره آرین هنوز باهاشون بود ،حالا دیگه کنار ماشین بودند،پیاده شدم.
آرین گفت:سلام آقا شاهرخ
زیر چشم نگاهش کردم و گفتم: تو هنوز زنده ای؟ عجیبه تا حالا هیچ کس از زیر کتک های من زنده بیرون نیومده.
گفت:من مخلص شما م،میشه یه کم با من کنار بیاید؟
ادامه دارد...
جمعه 1385/05/13
قسمت چهارم
فردا خیلی زود رفتم سر کار طوری که حتی شینا را هم نرساندم دانشگاه.وقتی رسیدم شرکت،با اینکه خیلی زود بود سحر آمده بود .پشت میز نشسته بود و داشت با تلفن حرف میزد اول کمی پشت در اتاق به حرفهایش گوش کردم .میگفت:دلم نمی خواهد با یک پیر مرد ازدواج کنم.که در همین لحظه در اتاق را باز کردم ووارد شدم به محض دیدن من تلفن را بدون خداحافظی قطع کرد.
گفتم:ببخشید مزاحم شدم مثل اینکه بهتره من برم بیرون.
بغضش ترکید و گفت:نه...این چه حرفیه...!
نمی دونم چرا ولی از دیدن وضعیتش خیلی دلم برایش سوخت،خواستم طوری ناراحتی اش را فراموش کند.
گفتم:بیا بریم بیرون از شرکت قدمی با هم بزنیم
با تعجب نگاهم کرد و گفت:چی؟یعنی این حرف رو شاهرخ مغرور داره به من میزنه؟
گفتم:اگر دوست نداری نیا به هر حال من میرم.
گفت:حتما میام
پارکی اطراف شرکت بود با هم راه رفتیم و بعد در قهوه خانه پارک نشستیم و چای خوردیم.
گفتم:دوست داری بهم بگی چی شده؟
گفت:میشه بهت اعتماد کنم؟
گفتم:فکر کنم بشه،خودت چی فکر میکنی؟
گفت:راستش پدرم تصمیم گرفته من با مرد 05 ساله ای که آخر مایه داری است ازدواج کنم تا اینطوری آینده ام تضمین شود اما من فکرم با پدرم خیلی فرق میکنه دلم میخواد شوهر آینده ام جوون و زیبا باشه و من رو درک کنه.
گفتم:حق با توست ولی این رو بدون که هیچ وقت یک مرد 05 ساله با تجربه و پولدار را به یک پسر جوون زیبا و غیر قابل اعتماد نفروشی.
با حرفم به فکر رفت من هم چیزی نگفتم تا اینکه گفت:تو به خودت شک داری؟
گفتم:آره...خیلی
گفت:راستی تو چت شده؟
گفتم:دیروز با پدر و شینا عهد کردم که دیگه کاری به کار شینا نداشته باشم اصلا امروز به دانشگاه هم نرساندمش.
گفت:کار خوبی کردی
گفتم:ولی الان دارم دیوونه میشم نکنه شینا الان با اون پسره باشه...اَه هزار و یک جور حرف یاوه داره مغزم رو میخوره...
گفت:من یک فکر عالی دارم
گفتم:چی؟بگو...
ادامه دارد...
شنبه 1385/04/24
قسمت سوم
روز خوبی نبود.دیگه ساعت ۵/۸ بود و من باید می رفتم خانه.همین که رفتم داخل پارکینگ ماشینم را بردارم یادم افتاد که ماشینم را شینا برده و خودم با پدرم آمده ام. اصلا حوصله نداشتم با آژانس برم تا اینکه در این لحظه سحر از پشت سرم فریاد زد:شاهرخ بیا با هم بریم .با قهقهه ادامه داد:مثل اینکه ماشین نداری.
به طرفش رفتم و گفتم:من ماشین نیاوردم اگه میشه باهات بیام.گفت:مثل اینکه خودم الان گفتم بیا.گفتم:منظورم اینکه تا دم خونه ی ما من پشت فرمون بشینم.گفت:چرا؟
گفتم:با عرض معذرت اصلا خوشم نمی آد که یه دختر راننده من باشه.
گفت:راننده؟
گفتم:البته میتونم پیاده برم.
گفت:نه...اتفاقا من دوست دارم یه پسر راننده ام باشه.
و با لبخند سو ییچ را در دستانم گذاشت و رفت آن طرف نشست.
در مسیر حرفی نداشتیم که بزنیم پس ساکت ماندیم.یه کوچه مانده بود که برسم گفت:میشه شماره مبایلت رو بهم بدی؟
گفتم:میخوای چی کار؟
گفت:میخوام مزاحمت بشم.
خنده ای تصنوعی روی لبانم نشست بعد گفتم:من مزاحم نمیخوام.
حالا درست جلوی خانه ی ما بودیم گفتم:از بابت ماشین ممنون بعد پیاده شدم.
گفت:خیلی بی معرفتی...
گفتم:بله...؟؟؟
گفت:هیچی ،خداحافظ
سری تکان دادم و رفتم.شینا و پدرم سر میز شام بودند.آبی به سر و صورتم زدم و رفتم سر میز .مشغول خوردن شدیم.عادت نداشتیم سر میز صحبت کنیم ولی پدر بر خلاف عادت گفت:شاهرخ جان آرین پسر خوبی به نظر می رسد ولی تو به عنوان برادر دختر یه تحقیقاتی بکنی بدک نیست.
سرم را پایین انداختم و گفتم:بابا ،من دیگه هیچ کاری با شینا ندارم اصلا بره به جهنم ،من خواهری به اسم شینا ندارم،چرا اون موقع که دلسوز بودم جلویم را میگرفتید ولی حالا بهم راه میدین...نه اشتباه نکنید من دیگه نیستم.
پدر از جلوی میز بلند شد و گفت:هر طور راحتی...ورفت به اتاقش.
من هم بلند شدم تا به اتاقم بروم .در همین حال شینا بازویم را گرفت و فشرد و آرام آرام گفت:شاهرخ یعنی من دیگه برات مهم نیستم،تموم شد اون عشقی که به من داشتی؟
بازویم را محکم از دستش کشیدم .برگشتم و به صورتش نگاه کردم ،صورتش هنوز سرخ بود.دستی روی صورتش کشیدم و گفتم:از بابت سیلی متاسفم دیگه از این
غلط ها نمیکنم شاهرخ دیگه رفت به درک ،تو راحت شدی.
وسریع رفتم بالا توی اتاقم و در را از پشت قفل کردم.
ادامه دارد...
دوشنبه 1385/04/19
قسمت دوم
حالا دیگه رسیده بودیم.ماشین را جلوی دانشگاه نگه داشتم.صبر کردم تا برود داخل همین لحظه بود که احساس کردم پسری برایش مزاحمت ایجاد کرده.خیلی سعی کردم این یک کار را به اختیار خودش بگذارم اما نشد.بی اختیار پیاده شدم و به سمتش دویدم.از پشت محکم زدم توی کمره پسره و گفتم:مشکلی پیش اومده؟ شینا از ترس رنگش پریده بود و به تته پته افتاده بود همین لحظه بود که شستم خبر دار شد که موضوع مزاحمت نیست.خیلی جلوی خودم را گرفتم اما نشد .آنقدر پسررو زدم که حتی نمی توانست چشم هایش را باز کند.مردم جمع شدند و پلیس خبر کردند.بعد من را به اداره پلیس بردند.شینا مدام اشک میریخت و زیر لب چیزهایی میگفت.با پدرم تماس گرفتند،آمد سند بگذارد تا مرا آزاد کند اما با اداره تماس گرفتند و گفتند خانواده پسر رضایت داده و همین شک مرا 2برابر میکرد.تمام مدت ساکت بودم و اتفاقات و حد س هایم را در ذهن حلاجی میکردم.شینا ماشین من را برداشت و من با پدرم با ماشین او رفتیم.پدرم در مسیر گفت:حقیقتش من از ماجرا خبر داشتم ولی برای اینکه هیچ چیز قطعی نبود به تو چیزی نگفتم.سرم را پایین انداختم و ساکت ماندم .پدر ادامه داد:آن پسر آرین است .همکلاسی شینا.مدتی قبل شینا را از من خواستگاری کرد،شینا موافق بود،خود پسر هم که خیلی شینا را دوست داشت .من گفتم مدتی دوست باشند تا همدیگر را بیشتر بشناسند.کلمه دوستی را که از زبان پدرم شنیدم گفتم:دوست باشند؟؟!!پدر از شما بعید است این چه حرفیه؟
پدرم گفت:خدا وکیلی خود تو هم دوست دختر داری پس چرا نمی خواهی خواهرت دوستی مفیدی را به خاطر آینده اش تجربه کند؟
(نمیدانم چرا تنها کسی که در کل خانواده آن حس بد ناموس پرستی را نداشت پدر من بود)
گفتم:نگه دارید،پیاده میشوم.پدر ماشین را نگه داشت و گفت:پسرم خوب فکر کن اگر نتوانستی اجازه این کار را به خواهرت بدهی به من بگو تا راه دیگری انتخاب کنم.
گفتم:من فکرهایم را کرده ام.دیگر هیچ موضوعی در مورد شینا به من ربطی ندارد.وپیاده شدم.حالا ساعت نزدیک 4 بعد از ظهر بود.وای اصلا یاد شرکت نبودم.فاصله زیادی با شرکت نداشتم.قدم زنان به آنجا رفتم.وقتی رسیدم سحر نفس زنان به طرفم آمد وگفت:سلام آقای سعید.حسابی نگران شدم،شماره مبایلتان را هم که نداشتم.
با صورتی مملو از آرامش که که حالتی مستانه در خود داشت گفتم:بیا تو اتاقم کارت دارم.داخل اتاق که رفتیم گفتم:می تونم سحر صدات کنم؟
گفت:اگر من هم بتونم تو را یعنی شما را شاهرخ صدا کنم.
واقعا تو کاره این دختره پرو مونده بودم.
گفتم:باشه،اشکالی نداره.ببین سحر من می خوام یه کاری برام بکنی،میکنی؟
گفت:قبلش یه چیزی بگم؟
گفتم:آره،بگو...
گفت:من اصلا رنگ چشمات رو دوست ندارم اگر لنزه ورشدار.
داشتم از تعجب شاخ در می آوردم همه رنگ چشمهایم را دوست داشتند،بهم بر خورد.
گفتم:برو بیرون پرو خانم،تا من به روت می خندم پرو میشی،برو بیرون
گفت:خودت پرو هستی مثله اینکه ما شریک هستیم و اینجا اتاق هر دوی ماست هر چی باشه من هم به اندازه تو سهم دارم.
گفتم:باشه پس من میرم بیرون.
گفت:خیلی بچه هستی ،فکر نمیکردم اینقدر چشمات رو دوست داشته باشی که به خاطرش با شریکت قهر کنی.
با حرفش سر جام خشک شدم،کمی سکوت توام با فکر مرا در بر گرفت،بعد گفتم:آره،حق با توست اصلا بی خیال شو ،داشتیم چی میگفتیم؟
گفت:می خواستی برات یه کاری کنم.
گفتم:باید یه جوری با خواهرم دوست بشی ،نزدیک بشی تا هر حرفی تو دلش داره به تو بگه بعد تو هم به من بگی،این کار رو میکنی؟
گفت:با یه شرطی...
گفتم:بگو هر چی باشه قبول
گفت:یه سوال دارم،می خوام بپرسم چرا دیشب زنگ نزدی،مثله اینکه قرار بود شب بیای مهمونیم.یادت رفته یا...؟
گفتم:یادم رفت(توی دلم گفتم یادم هم بود نمی آمدم)
ادامه دارد...
یکشنبه 1385/04/18
قسمت اول
بنام خدا
من شاهرخ هستم.28سال دارم و ساکن محله فرمانیه تهران هستم.لیسانس برقم را 4سال پیش گرفتم ودر کارخانه ای مشغول شدم و بعد از اینکه حسابی ماهر شدم توانستم به کمک پدرم شرکت تاسیساتی را با پرسنل عالی و مجرب راه بیندازم.کاروبار بدک نبود تا حالا که حسابی سری در سرها درآوردم کارم خیلی سخت شده بود و احتیاج به یک شریک داشتم در این گیرودار بودم که پدرم پیشنهاد دختردوستش را برای همکاری با من داد.گفت:سحردختر آقای محجوب دوست صمیمی من است که خیلی زرنگ و کاری است.تحصیلات خوبی هم دارد.نظر تو چیه؟ گفتم:من اصلا دوست ندارم با زن جماعت سروکار داشته باشم.به هر حال کارها آنقدر به هم گره خورد که چشم روی هم گذاشتم و دیدم سحر با من شریک است.دختر خیلی خوشگلی بود طوری که توجه ها را جلب میکرد.جذاب بود جسور ودلربا سخن میگفت.کمتر کسی بود که با رابطه با او تردید کند.ولی توی شرکت به آن بزرگی تنها کسی که به او اهمیت نمیداد من بودم .چون پسر مغروری بودم.قیافه خودم هم...فکر میکنم خوب است چون اکثر دخترها دوست داشتند با من رابطه برقرار کنند.پس همین باعث غرورم شده بود.قدم 186 و هیکلی متناسب داشتم چون اهل ورزش بودم صبحها شنا و جمعه ها اسکی اما مدتی بود که دل و دماغ نداشتم.موهای کوتاه وخیلی مشکی با چشمان طوسی براق که برقش همه را گرفت به جز آنکه می خواستم بگیرد.روز دوم کاری سحر بود که به اتاقم آمد و جسورانه گفت:شما نمی خواهید دست از خودخواهی و غرورتان بردارید و کمی با من گرم بگیرید.انتظار این حرف را از این دختر پرو داشتم.پس با بی خیالی گفتم:برو بیرون پرو خانم.در بزن بعداگر اجازه دادم بیا تو سلام کن اگر جواب سلامت را دادم حرفت را بزن البته... .که زد توی حرفم و گفت:واه...واه .بعد یک تکه کاغذ از روی میزم برداشت و شروع کرد به نوشتن.چیزهایی نوشت بعد آمد جلو تا 10سانتی من ایستاد.فاصله خیلی کم بود.به چشمانم نگاه کرد و کاغذ را تا شده توی پیراهنم گذاشت و با حالتی صمیمانه با دست به پشتم کوبید و گفت:زنگ بزن هماهنگ کن شب بیا پیشم مامانینا نیستن رفتن لواسان باغمون.قاطی کردم از پرو گری اش ولی راستش من با دخترهای زیادی بودم و به بیشترشان خیانت کردم.دختریتشان را ازشان می گرفتم و ترکشان می کردم.جز یکی از آنها همونی که برق چشام نگرفتش.من پسر بدی نبودم ولی از دخترها متنفر شده بودم.می خواستم به نوعی از همشون انتقام بگیرم چون اونی که می خواستم منو نخواست.پس هر دختری که منو می خواست من نمی خواستمش.به هر حال چیزی به سحر نگفتم.پس ادامه داد:بیا شب پیشم خوش میگذره .خیلی ها رو دعوت کردم .نترس تنها نیستیم آخه من حسابی بچه مثبتم.
او چه جالب فکر می کرد واقعا منظور بدی دارد ولی با همین حرف ساده من را آرام کرد آخه من دو سه ماهی بود که آب توبه ریخته بودم سرم.دیگه هیچ دختری را اذیت نمیکردم وجنسیتش را خدشه دار نمیکردم.چون میخواستم اونکه منو نخواست فراموش کنم.ولی حقیقتش هر کاری میکردم از مخم بیرون نمیرفت و این به من ثابت میکرد که اون به عشق حقیقی و صادقانه من پشت پا زده.آنروز هم آفتاب غروب کرد و جایش را به مهتاب داد.توی اتاقم نشسته بودم و به کارهایم فکر میکردم که پدر صدایم کرد:شاهرخ جان شام آماده است.خواهرت را هم صدا بزن و بیایید پایین.مادرم فوت کرده بود وقتی که 18 سالم بود و با خواهرم که 21 سالش بودو دانشجوی معماری بود و همینطور پدر خوبم در یک خانه درندشت تنها بودیم. حقیقتش خانواده مابه طور ارثی خصلت ناموس پرستی را در ذاتش داشت.به همین دلیل من زیاد به خواهرم گیر میدادم.دعوا میکردیم.کتکش میزدم.برای همین او زیاد از من خوشش نمی آمد.وبه جز سلام حرفی با من نمیزد.با تلخی و بدرویی در اتاقش را باز کردم .داشت با تلفن حرف میزد.باز حس غریبی به سراغم آمد.رفتم جلو و گفتم:با کی حرف میزنی؟دختر گستاخی بود اما همیشه من در دعواها پیروز بودم.اخمهایش را از ناراحتی در هم گره کرد و گفت:با دوستم مگه فوزولی؟گوشی را از دستش گرفتم و زدم توی گوشش بعد از اتاقش رفتم بیرون و در را کوبیدم مدتی ساکت پشت در اتاقش ایستادم .صدای گریه ها یش را می شنیدم.در فکر فرو رفتم که صدای پدرم سکوتم را در هم شکست و گفت:شاهرخ بیا شام سرد شد.رفتم پایین پدر با دیدن چهره سرد و غمگینم متوجه شد حتما باز با شینا دعوا کردم.گفت: باز چی شده؟گفتم:تقصیر خودش بود.وقتی حس غریب ناموس پرستی که به نظر خودم هم احمقانه بود به سراغم می آمدوکار زشتی از من سر میزد تا صبح خوابم نمیبرد.دیوانه میشدم اما دست خودم که نبود. همیشه شینا را به دانشگاه می رساندم و بعد خودم می رفتم شرکت.آنروز شینا آنقدر از دستم عصبانی بود که سلام هم نکرد.ناراحت سوار ماشین شد و حرکت کردیم.آرام آرام گفتم:شینا جان ببخشید قول میدم دیگه توی هیچ کاریت دخالت نکنم.با شنیدن حرفم کمی آتیشش سر د شد و گفت:خب من که نمیگم دخالت نکن ولی تو خیلی گیر میدی.خب هر کی باشه قاطی میکنه.گفتم:پس آشتی دیگه؟کمی مکث کرد وگفت:باشه قبول.
ادامه دارد...
پنجشنبه 1385/04/15
مناجات
ای خدای بزرگ آن قدر به ما عظمت روح و تقوا عطا کن که همه ی وجود خود را با عشق و رغبت قربانی حق کنيم .
خدايا آن چنان تار و پود وجود ما را به عشق خود عجين کن که در وجودت محو شويم.
خدايا ما را از گرداب خودخواهی و از گردباد هوا و هوس نجات ده و به ما قدرت ايثار عطا کن .
خدايا در اين لحظات سخت امتحان، نور ايمان را بر قلب ما بتابان و ما را از لغزش نگاه دار.
خدايا ما را قدرت ده که طاغوت خود پرستی را به زير پا افکنيم و حق و حقيقت را فدای منفعت های شخصی نکنيم.
